آمدن مامان جونم
90/4/5 صبح یکشنبه مامان ساعت یکربع به 6رسید ترمینال، براش زنگ زدم و با هماهنگی پادشاه کوچولو و باباش را فرستادم دنبال مامان ،خودم هم با خوشحالی از آمدن مامان مشغول چیدن میز صبحانه شدم بسیار شاد بودم و ثانیه شماری میکردم برای دیدن مامان . خلاصه ساعت 7مامان رسید خونه و بعد روبوسی باخوشحالی تعریف میکرد که دیدم یک آقا کوچولو صندلی جلو ماشین نشسته بعد که آمدیم نزدیکتر دیدم پارسای مامان جلو نشسته و مشغول دادن سوغاتیها شد وای چه سوغاتیهای خوبی بعد صرف صبحانه کمی صحبت ،پارسا تبعید شد خونه مادرباباش تا مادر من ،آرام بیاساید، اما آی حال مرتضی گرفته شد و من لذت میبردم آخه مامان و باباش نبودن و اون تنها مجبور به گردوندن پارسا بود از هر مکانی استفاد...
نویسنده :
gelareh
14:22



